تبليغاتX
دورنالار

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم

عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم

چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا

چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم

+ نوشته شده توسط يولداشلار در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 10:8 |

چشمهایت برای من یک آسمان است یک آسمان احساس برای دوست داشتن همیشه در تعجبم

توچه طور توانستی این عظمت هستی را این ناشناخته عجیب را درک کنی ؟ تو چه طور تونستی

محبت را با تمام حقیقت تلخ و شیرینش بشناسی ؟ تو چگونه عشق را فهمیدی ؟ برایم حرف بزن

از گذشته های دور بگو از آن زمان که قلبت با اشتیاق یک پرنده برای رویایی می تپید برای من از

شب هایی حرف بزن که مهتابش خاطره بود و غروبش اشکی برای من از اشک های بگو که در

هنگام غروب خورشید جاری می شد برای من از

عشق بگو

از دوست داشتن

+ نوشته شده توسط يولداشلار در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 9:55 |

ولی افسوس

افسوس آن کلمه که یادش برای دلم همچون تیری است که بر صفحه دل می نشیند

تمام زندگانیم را زیر و رو کرد مرا از بهترینم جدا کرد مرا از خویشتنم رنجاند .

 کلمه ای که زندگانیم را با آن آغاز کردم ولی زندگانیم را از من گرفت کلمه ای

 محبت قلبی خودم را با آن قرین کردم  ولی محبت مرا از من گرفت کلمه ای که

 حکایت علاقه شدید قلبی ام بود کلمه ای که می تواند برای همیشگی و برای

همه تجربه ای بس گرانبها باشد کلمه ای که می تواند تمام آرزو های عاشقان

را در خودش خلاصه کند آری  آری آن کلمه تمام هستی ام را از من گرفت حتی

 بهترینم را حالا باور می کنم که یک کلمه هم می تواند زندگی انسان را را

 برای همیشه وارونه کند و از تمام بهترین ها جدا کند ولی این یک قانون

 و یک کلمه واقعیت که بدون آن نمی توان زندگی کرد و آغاز زندگی باید با آن

 کلمه باشد چون فقط یک کلمه است یک کلمه آن هم عشق ُ علاقه شدید قلبی

+ نوشته شده توسط يولداشلار در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 17:8 |

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواخته اند

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکرده اند

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 10:38 |

دیشب خواب دیدم با یه دسته گل اومدی به دیدنم با یک نگاه مهربان هم چون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم گریه کردی و گفتی دلت برام تنگ شده ولی من فقط نگاهت کردم وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکت خیس شده بود

خداحافظ

+ نوشته شده توسط يولداشلار در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 14:28 |

+ نوشته شده توسط يولداشلار در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 16:55 |

 

+ نوشته شده توسط يولداشلار در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 13:4 |

بدون اراده متولد می شویم با حیرت زندگی می کنیم

و سپس با حسرت می میریم

اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوستی های پاک و بی آلایش است

تقدیم به بهترین دوستانم

+ نوشته شده توسط يولداشلار در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 9:16 |

نه دیگر برایش فکرخواهم کرد نه دیگر به یادش اشک خواهم ریخت

فقط تا ماه می تابد به گوش آسمان فریاد خواهد زد

دوستت دارم

تقدیم به ...

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 16:59 |

ترا به اندازه تمام برگ هايي كه بادخزان

باخود به ارمغان مي آورد دوستت دارم

بي شك مي پرسي چرا خزان زيرا تمام

فصول عمر من بي تو پاييز است ووووووووبس

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 16:25 |

عزیزم

چون دستم بوی گل می داد مرا به جرم گل چینی

محکوم کردند ولی کسی فکر نکرد که شاید گلی کاشته ام

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 16:17 |

اگر خودت نخواي تورا از خدا ميگيرم

مي خواهم ببينم جواب خدا را چه ميدي

هر كس كه گفت بجز تو زندهام دروغ گفت،من راست گفتم كه به خاطر تو زنده ام

 من سرنوشت خود را در نگاه كردن به چشمان تو يافتم

من كه بار غم را تا پاي جون كشيدم تورا پيدا كردم به آرزوم رسيدم

هميشه به يادتم اي غم تنهايي من

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 16:12 |

روزي كه فلك ازتو بريد است مرا

كس بالب پرخنده نديده است مرا 

چندان غم هجران تو بردل دارم

من دانم وآن كه آفريده است مرا

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 15:57 |

به چه می اندیشی به خزانی که گذشت به بهاری که نبود به امیدی که کنون رفته به باد یا به عهدی که دگر رفت ز یاد به چه می اندیشی به حقیقت که شده افسانه به جدایی که تو را نام نهند دیوانه به سحرگر چه سرابی باشد یا به فقیری که نظر برتو کند شاهانه به چه می اندیشی به دو چشمی که ترا هیچ ندید به دو دستی که ترا هیچ نخواست به رفیقی که غبار غمت از چهره نشست یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت به چه می اندیشی ؟ به بهاری دیگر به امیدی دیگر یا به رفیقی دیگر به چه می اندیشی ؟

+ نوشته شده توسط يولداشلار در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 15:44 |

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو  دید

غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده توسط يولداشلار در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 10:5 |

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضلیتها و تباهی ها در

 همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و کسل ترا از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلاْ قایم باشک . همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فوراْ فریاد زد که من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن یک ...دو ..همه رفتند تا جایی پنهان شوند لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد اصالت در میان ابرها پنهان شد هوس به مرکز زمین رفت طمع داخل کیسه ای که خود دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه . هشتاد . و همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست که همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج . نود و شش . هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم می آیم اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود دروغ ته دریاچه هوس در مرکز زمین و ... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل رز است دیوانگی شاخه ی چنگ مانندی را از روی درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته ی گل ر فرو برد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ...

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون می زد او نمی توانست جایی را ببیند کور شده بود

دیوانگی گفت : من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من باش

و از آن روز است که عشق کور شده است و دیوانگی همواره کنار او .

 

+ نوشته شده توسط يولداشلار در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 10:1 |

عشق

عشق یعنی دو ترانه دو شادی دو خاطره

عشق یعنی دو احساس دو آزاد دو پرواز

عشق یعنی دو پرستو دو قلب دو دل

عشق یعنی دو سلام دو سلیم دو کس

عشق یعنی دو همدم دو یار دو مونس

+ نوشته شده توسط يولداشلار در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 9:42 |

عشق يعني

اي پنــــاه قلـــب هـــاي بــي پنـــاه

اي اميــد آسمـــان هـــاي غــريــب

اي بـــه رنـــگ اشــك هاي گـرم شمع

اي چنـــان لبخنــد ميخـك ها نجيب

اي دواي درد دل هــــــاي اسيــــر

اي نگـــاهـــت مـــرهم زخـــم بهـار

اي عبــــــور تـــــو غـــــــروب آرزو

اي ز شبنـــم هـــاي رؤيـــا يـــادگـار

كوچـــة دل بـــا تـــو زيبا مي شود

تـــو شفـــابخش نگـــاه عـاشقي

مهرباني، نــازنيني مثـــل عشــق

بــا تمـــام شـــاپـــرك ها صادقي

چشــم هـــايت مثـل يك رنگين كمان

دســت هــايت بـــاغ پـاك نسترن

قلبـــت اقيــانــوسي از شوق و نگاه

بـــا دلت پروانه شد احساس من

قلــب مـــن يـــك جـــادة تـــاريك بـود

بـــا تـــو قلبــم كلبة پيوند شد

اشــك هـــايم مثــل نيلـــوفر شكفت

حـــاصلش يـك آسمان لبخند شد

مـــرز مـــا گلــداني از احســاس شد

تـــوي گلـــدان پيچكــي از عــاطفـه

تـــــــــو شـــــــدي راز شكــــــفتن

مــن شـدم برگ سبز و كوچكي از عاطفه

اي تمـــاشــاي تـــو يك حسّ لطيف

بي تو فرش كوچه ها باراني ست

بي تـــو صـــد نيلوفــر عـاشق هنوز

در حصـــار عاشقي زنداني ست

قلــب مــن تقـــديم چشمـان تو شد

عشـــق يعنــي تـــا ابـد آبي شدن

عشــق يعنــي لحظـــه اي بـاراني و

لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشـــق يعنــــي لـــــذت يـــــك آرزو

عشـــق يعنــي يـك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان

عشـــق يعنـي يك صفاي سازگار

عشـــق يعنـــي بـــا وجـــود زنـــدگــي

دور از آداب مــــــــردم زيستـــــن

عشـــق يعنــي لحظـــه اي خنـديدن و

ســـال هـــا اشك نــدامت ريختن

عشـــق يعنـــي زنـــگ تكـــــرار نگـــاه

عشـــق يعنــي لحظه اي زيباشدن

عشـــق يعنــي قطــره بـودن، سوختن

عشـــق يعنــي راهــي دريــا شدن

هر چه هست اين عشق صدها قلب صــاف

بــا حضــورش آبي و بي كينه است

عشــق يعنــي سبــز بـــودن تـــا ابـــد

عشـــق رنــگ نقــرة آيينـــه اســت

تــو گـــل گلـــدان قلـــب مــن شدي

عشــق شـد يك برگ از گلدان تو

در بهـــــار آرزوهــــــا مـــي دهــــــد

ميـــوه هـــاي عاطفه چشمان تو

 چشمهـــايم بـــاز بـــارانـي شـــدند

قلبــم امـا گشت دريايي ز عشق

دل گــذشت از كــوچـــه هـــاي خاطره

روح شد مضمون و معنايي ز عشق

بــايــد از آرامــش دل هـــا گـذشـت

 شادمــان چــون لحظـــه ديـدار شد

بهتــرين تسكيـــن دل ايـن جمله است

بــايــد از پيــوند تــو سرشـــار شــد

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:47 |

حرمت عاشقی  

حیفه فردا که تموم کوچه ها و باغا سبزن
یه عالم پرنده اینجا از غم و غصّه بلرزن
چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند
روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچه لبخند
دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشه
اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمی شه
روزای آخر اسفند دوباره صحبت عیده
خوش به حال اون دلی که پیش گلها رو سفیده
سرزمینمون اگر چه پُرِ آدمای تنهاس
اما خونه قشنگ بهترین دلای دنیاس
خونه گُلای نازی که دس همو می گیرن
خونه شکوفه هایی که برای هم می میرن
اینجا آدما اگرچه فکر لحظه های تازن
دلشون می خواد برای همه تازگی بسازن
نذاریم بهار بیاد و تُنگا بی ماهی بمونن
همه دنیا می دونن اهل اینجا مهربونن
نذاریم که آسمونی زیر بار غصّه خم شه
نذاریم حتّی یه ذرّه حرمت عاشقی کم شه
تو همین لحظه زیبا کاش با هم قرار بذاریم
تا بهار نیومد از راه، دلی رو به دست بیاریم

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:33 |

خدايا آنكه درتنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت

به حق تنهاييت تنهاي تنهايش مگذار

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:18 |

مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من
بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك
چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو
..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد
...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون

هيچ جوابي نداد
....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم
.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي
...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش
رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو
از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد
.
دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم
.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي

همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي
اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني
... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك
مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال
خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور
كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو

 

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 16:58 |

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهی است‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و
صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و
به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا
رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌
كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌
ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،
خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است
.

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 16:26 |

 فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟

خدا گفت : غم را آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته.

 

+ نوشته شده توسط يولداشلار در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 14:4 |


Powered By
BLOGFA.COM


:::منبع کد آهنگ:::